بدون عنوان
وقتی از بیمارستان مرخص شدی دایی واسه خوشحالی تو برات تاب خریده بود که تو عاشقش شدی و همش سوارش میشدی و ما هلت میدادیم و البته بیشتر مواقع خوابت میبرد. این عروسکم عمه ناهید وقتی اومده بود ملاقاتت برات خریده بود. ...
نویسنده :
فرشته
18:44









